هر چی که دلت بخواد.از شیر مرغ گرفته تا جون آدم میزاد

یک شبه پولدار شوید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 10:55

 

یه بار تو خیابون یکی از دوستای دوره دبیرستان رو دیدم چند سالی بود

 از احسان خبر نداشتم خلاصه بعد از سلام و احوال پرسی تعارفم کرد که برم

دفتر کارش و نهار با هم باشیم احسان از اون اولش وضع مالیش خوب بود

 یعنی بابای پولداری داشت که حسابی بهش حال میداد اون تو کار واردات و

 صادرات بود واسه خودش کسی شده بود تا موقع رسیدن به محل کارش کلی

با هم یاد قدیما افتادیم و خندیدیم احسان خیلی دوست دختر داشت و

 خیلیاشونم کرده بود ولی به هیچ کدوم قول ازدواج نمی داد اون روز یاد تموم

 اون دخترا کردیم وقتی رسیدیم دفترش تموم کارمندا ( البته خیلی نبودن شش نفر )

 جلوی پاش بلند شدن اونم کیرش حساب نکرد و رفتیم تو اتاق اون که سر درش

 نوشته بود مدیر عامل تو اول باید از اتاق منشی رد میشدیم تا در باز شد

 رفتیم تو اتاق منشی چشمم به یه خانم زیبا افتاد که توجه من رو جلب کرد

 یه زن قد بلند حدود 185 سینه های درشت و یه کون تاقچه که دهن

هر مردی رو آب می انداخت و یه آرایش اساسی نه زیاد ولی با ظرافت

 که حکم منشی احسان رو داشت تو دفتر احسان نشسته بودیم و سیگار می کشیدیم

 که در زدن احسان با صدای بلند گفت بفرمائید در باز شد دیدم همون خوشگل خانم اومد

 تو با یه ببخشید رو به احسان گفت آقای مهندس چند تا بارنامه مونده که باید شما

 امضا کنید احسان تموم برگه ها رو امضا کرد بدون هیچ حرفی برگه ها

 رو به سمتش گرفت اونم برگه هارو گرفت تشکر کرد رفت بیرون

 به احسان گفتم کونده عجب گوشتی منشیته


خندید و گفتم راستی تا اونجا که من یادم میاد تو دیپلمتم به زور گرفتی کی مهندس شدی?


گفت بابا تو این زمونه مدرک پول تو جیبته تو اگه دکتر بشی پول نداشته باشی

 هیچ کس تحویلت نمیگره واقعا راست می گفت


بهش گفتم اینم کردی


گفت نه بابا من تو محل کارم مثل سگ میمونم اگه اینجوری نباشه نمیشه

 کار کرد


گفتم پس من می تونم مخ این بابا رو بزنم


گفت این بابا اسمش سحره و سنش 32 ساله و حدود 3 ساله که طلاق

 گرفته شوهرش رفته سرش هوو اورده اینم طلاق گرفته


گفتم عجب شوهر کسخولی بوده زن به این باحالی دوباره رفته زن گرفته

 از احسان یه کم آمار گرفتم گفت که این بدش نمیاد با یه نفر آدم حسابی

رفیق باشه و لاس بزنه ولی دادن رو نمیدونم بهش گفتم

تو ردیف کن که این با من رفیق بشه کردنش با من!


خندید گفت کونده مگه من کسکشم


خندیدم و گفتم بابا تو رفیق قدیمی منی درسته حالا کلی وضعت خوب شده

ولی رفاقتمون که سر جاشه


کلی خایه مالی کردم و تا قبول کرد تو همین حرفا بودیم که

 سحر دوباره در زد اومد تو اتاق به احسان گفت کامپیوت

ر دوباره خراب شده نمیتونم کار کنم


احسان می دونست من لیسانس کامپیوتر دارم خنده ای کرد و

 رو به من به سحر گفت آقای ... از رفیقای قدیمی منه

و مهندس کامپیوتر الان میاد براتون درستش میکنه


بعد به من گفت اگه زحمتی نیست یه نگاهی بهش بنداز شاید درست شد

 و یه چشمک به من زد بلند شدم دنبال سحر رفتم بیرون تو اتاق

 منشی در اتاق احسان دوباره بسته شد حالا من با سحر تو

 اتاق تنها بودیم اون روبروی من رو مبل نشسته بود نشستم

 پای کامپیوتر


یه مرتبه بدون اینکه متوجه حضور سحر باشم گفتم این احسان کسکش

 از اون اولشم فرصت طلب بود وگرنه به اینجا نمیرسید که

 دیدم صدای خنده سحر بلند شد و گفت خاک بر سرم شما دارید

 چی میگید میشنون یه دفعه!


یادم افتاد که اونم تو اتاقه از خنده اش معلوم بود بدش نیومده بود


منم گفتم بفهمه به تخمم اونم فقط می خندید تو هین درست کردن

 کامپیوتر ازش در مورد حقوقش پرسیدم


گفت ماهی 150 هزار تومان میگیرم


گفتم این که فقط پول لوازم آرایش و لباس زیر میشه بقیه اش چی?


گفت چی کار کنم دیگه مجبورم

گفتم میخوای من با هاش صحبت کنم حقوقت رو زیاد کنه؟


خیلی ذوق کرد گفت میشه؟


گفتم آره ولی من یه شیرینی درست و حسابی میخوام!


گفت هر چی بگید میدم


گفتم هرچی؟ با یه لحنی گفتم که یه کم خودش رو جمع و جور کرد

 و گفت هرچی هرچیم نه باید بتونم از پسش بر بیام!


بلند شدم بدون حرف رفتم طرفش دستم رو گذاشتم روی شونه اش

 و گفتم بر میای دیدم هیچ مخالفتی نکرد منم یه فشار و اومدم کنار

 زیاد خوره بازی در نیاوردم که دیدم سرش پائینه گفتم حالا صحبت کنم یا نه؟


گفت نمیدونم


فکر کنم متوجه منظور من شده بود


گفتم این شماره موبایل منه هر وقت تصمیم گرفتی

 به من یه زنگ بزن


بعد رفتم تو اتاق احسان تا ساعت چهار که اونجا بودم دیگه سحر نیومد

تو اتاق


منم بعد از نهار کلی کس و شعر گفتن با احسان خداحافظی کردم

 و اومدم بیرون


به سحر گفتم من دارم میرم ولی منتظر تماست هستم دوسه

روز گذشت یه شب ساعت نه بود دیدم تلفنم زنگ خورد


جواب دادم تا گفت الو شناختمش


تو کونم عروسی بود بعد کلی حال و احوال گفتم فکر نمیکردم

 دیگه زنگ بزن


گفت چی کار کنم نیاز آدم رو به هر کاری وا میداره از سر و صدا معلوم بو

د تو خیابون


گفتم کجائی


گفت تو میرداماد نزدیک شرکت دارم میرم خونه


گفتم خوب از خون زنگ میزدی


گفت تلفن قطع پولش عقب افتاده


گفتم از شرکت زنگ میزدی


گفت مهندس هر دوره که قبض میاد پرینت میگره


گفتم عجب با این همه سرمایه اینقدر گدا بازی در میاره بهش گفتم

با مادرپدرت زندگی میکنی؟


گفت برا چی؟


گفتم میخوام امشب بیای پیش من!


گفت مگه تنهائی؟


گفتم آره!


گفت من می تونم به ماردم اینا بگم شب میرم خونه دوستم

 ولی تو تا صبح تنهائی؟


خندیدم گفتم من تا هر وقت که بخوام تنهام چون من تنها زندگی می کنم!


قرار گذاشتیم ایستگاه مترو رفتم دنبالش بهش دست دادم

بعد شام رو با هم بیرون خوردیم اومدیم خونه دیدم با مانتو روسری نشسته


گفتم تو خونه دوستت میری لباس در نمیاری؟


خندید گفت لباسم مناسب نیست!


گفتم خوب اونارو هم دربیار!


گفت چه کم توقع!


بلند شد مانتو وروسریش رو در آورد دیدم یه تاپ جلو باز تنشه

که چاک پستوناش معلوم بود با یه شلوار تنگ که کونش قشنگ زده بود

 بیرون اومد کنار من رو مبل نشست دست انداختم گردنش یه ماچ از لپش کردم!


دیدم اخم کرد و گفت من که موافقت نکردم با درخواست تو!


گفتم بودنت اینجا یعنی رضایت صد در صد!


یه مرتبه زد زیر خنده گفت به خدا من اینکاره نیستم

اما هم از شما خوشم اومده هم واقعا نیاز دارم به حقوقم!


منم گفتم خوب منم میدونستم که تو خیلی خانمی بهت شماره دادم

من به هر کسی که شماره نمیدم


گفت مرسی بعد یه لب ازش گرفتم


گفت اگه مهندس با اضافه حقوقم موافقت نکرد چی؟


گفتم اون با من خودم کونش رو پاره میکنم!


بعد دوباره ازش یه لب گرفتم


گفت من صبح تا حالا سر کار بودم کاشکی میشد یه دوش می گرفتم!


گفتم خوب برو یه دوش بگیر بعد راهنمایئش کردم

 سمت حموم تا خودش رو بشوره بهش گفتم ژیلت بدم؟


خندید و گفت لازم نیست دیشب حموم بودم!


فهمیدم دیشب به خودش صفا داده!


منم یه اسپری اساسی به کیرم زدم که بتونم باهاش یه حال اساسی بکنم

چون نمیدونستم واقعا میتونم احسان رو راضی کنم یا نه و شاید

 این اولین و آخرین بار بود که با سحر میخوابیدم تا سحر از حموم بیا

د اسپری کار خودش رو کرده بود رفتم کیرم

 رو شستم و یه کم افترشیو به کیرم زدم که خوشبو بشه!


سحر از تو حموم صدام کرد و گفت حوله میخوام!


منم حوله خودم رو بهش دادم گفتم تمیزه تازه شستم و ازش استفاده نکردم!


راست می گفتم بابا چرا می خندید ...


حوله رو پیچیده بود دور خودش اومد بیروم براش یه

 شلوارک یه تیشرت خودم رو گذاشتم اومد پوشید

ولی چون شرت و کرست نداشتم اونم نپوشید موقع راه رفتن کونش

 تو شلوارک من قشنگ بالا پائین میشد و پستونای بزرگش

 قشنگ توی لباس معلوم بود یه کم موهاش رو خشک کرد

 و یه کم خودش رو آرایش کرد با یه لحن حشری

 کننده ای گفت حالا خوب شدم ؟


گفتم از اولش خوب بودی و همونجا توی حال خونه جلوی آئینه

 بغلش کردم یه لب اساسی ازش گرفتم و شروع شد

 اونم معلوم بود خیلی تو کف بوده چون از همون اول دستش

 رو گذاشت روی کیرم و شروع کرد به مالیدن!


منم بعد از خوردن لب و زبون سحر رفتم سراغ گردنش و با یه دستم پستوناش

 رو میمالیدم بعد تیشرت رو از تنش در آوردم پستونش

 رو کردم تو دهنم شروع کردم به خوردن عجب پستونایی

 داشت سفت و بزرگ یه کم که پستوناش رو خوردم


سحر گفت میخوای تا آخرش همینجوری سرپا بمونیم

رفتیم تو اتاقی که مثلا اتاق خواب من بود خوابوندمش

 رو تخت یه نفره خودم افتادم روش باز شروع کردم

 به خوردن پستوناش دیگه صدای سحر دراومده بود رفتم پائین تر

 یه کم روی نافش زبون زدم


گفت قلقلکم میاد منم گفتم پس بزار کست رو بخورم


بعد شلوارک رو از پاش کشیدم بیرون سحر خجالت می کشید

پاهاش رو جمع کرده بود که کسش معلوم نشه


گفتم چرا پات رو جمع کردی


گفت تو من رو لختم کردی ولی خودت هنوز لباس تنته!


دیدم راست میگه سریع لخت شدم تا کیرم رو دید گفت آخخخخخخخخخخخخخخخ

 جووووووووووون چقدر قشنگه

 
گفتم دوستش داری


گفت خیلی


گفتم بوسش می کنی؟


گفت هم بوسش می کنم هم میخورمش!


منم رفتم روی پستوناش نشستم سحر سرش رو آورد بالا منم کیرم

رو نزدیک دهنش کردم یه ماچ از سر کیرم کرد

 و بعد سر کیرم رو کرد تو دهنش گرما و خیسی دهنش کیرم

 رو حال آورد بعد یه کم رفتم جلو تر کیرم بیشتر بره تو

 دهن سحر دستم رو هم از پشتم گذاشته بودم رو کس سحر براش

میمالیدم سحرم با اینکه کیرم تو دهنش بود باز ناله می کرد


بعد بهش گفتم منم میخوام کست رو بخورم


گفت جون بخور!


بلند شدیم چشمم که به کس سحر افتاد داشتم میمردم کس سفید

 و گوشتی که قشنگ از لای پاش زده بود بیرون بعد به حالت 69 انگلیسی

خوابیدم من زیر سحر رو کسش رو گذاشت جلوی دهنم بوی شامپو میداد

 خیلی حال کردم با دستم لای کسش رو باز کردم زبونم

رو گذاشتم لای کسش یه لیس زدم دیدم ناله سحر بلند شد اونم افتاد

 رو کیرم و شروع کرد به خوردن تخمام

 رو می کرد تو دهنش لباش رو به هم فشار میداد تخمام میپری

د بیرون هم دردم میومد هم حال می کردم کسش رو هم به صورت

 من فشار میداد منم با تموم قدرتم کسش رو میخوردم زبونم

رو می کردم توی کس سحر با دستم پستوناش رومی مالیدم

که معلوم بود خیلی بهش حال میده چون هر موقع این کار رو می کردم

 سحرم تموم کیرم رو می کرد تو دهنش نگه می داشت

با این کارش آب دهنشم زیاد میشد حدود 5 دقیقه من کس

 سحر رو خوردم و سحرم برام ساک میزد که دیگه سحر

 حالتش عوض شده بود کسش رو می چرخوند رو

 صورتم و کمرش رو تکون تکون میداد فهمیدم داره اورگاسم میشه


بیشر زبونم رو می کردم تو کسش


سحرم کیرم رو تو دهنش نگه داشت با گفتن اوممممممممممم

به اورگاسم رسی


همونجوری بی حال افتاد روم بعد بلند شد یه لب

ازم گرفت تشکر کرد و گفت بیا کیرت رو بکن تو کسم


منم خوابوندمش رفتم لای پاش نشستم با دستش کیرم

رو با سوراخ کسش تنظیم کرد و من با یه فشار نصفه کیرم

 رو کردم تو که دادش رفت هوا می گفت کسم خیلی

وقته کیر نخورده عادت نداره یواش تر!


منم یه کم کیرم رو در میاوردم دوباره تا نصفه می کردم تو

بعد از چند بار کیرم تا ته رفت تو کس سحر


افتادم روش پستوناش رو می کردم تو دهنم خودم رو

 بالا پائین می کردم بعد یه کم بلند شدم لبه تخت نشستم

سحر رو به من نشست و کیرم رو کرد تو کسش بالا و

 پائین که میرفت پستوناشم بالا پائین میپرید خیلی به من حال میداد

 بعد بلند شدیم سحر پشتش رو به من کرد و خم شد

با دست لبه تخت رو گرفت منم پشت سرش ایستادم کیرم رو از پشت کردم

 تو کس سحر هر چه اسرار کردم که بذاره کونشم

رو فتح کنم نذاشت که نذاشت


منم با دستم پستوناش رو میمالیدم و کیرم رو تو کسش عقب جلو می کردم

 حدود 10 دقیقه بود داشتم کس سحر رو میگایدم اونم همش برام

حرف تحریک کننده میزد که بکن بکن کسم رو بگا کیرت

تو کسمه پستونام تو دستته بکن جربده کسم رو پاره کن کسم

هوس کیر کرده بود بهش کیر بده بعد خودش رو چنان

 عقب و جلو می کرد که تخمام میخورد به کونش ودردم می گرفت .


معلوم بود از این حالت خوشش اومده بعد صدای جیغش در اومد

 و برای بار دوم اورگاسم شد منم پهلو های سحر رو گرفته بودم

کسش حسابی خیس بود کیرم راحت توش حرکت می کرد و

 این خیسی باعث شده بود که دیگه آبم بخواد بیاد کیرم

 رو گذاشتم لای پستونای سحر بعد خودم با دستم پستواش

 رو به فشار دادم چند بار بالا و پائین کردم از صدام فهمید دارم

ارضاء میشم کیرم رو از لای پستوناش در آورد و کرد

 تو دهنش و تموم آبم رو خورد


بعدشم از دهنش ریخت روی پستوناش مالید به خودش .

 دیگه نای حرکت نداشتیم ولو شدیم روی زمین بعد از نیم ساعت بلند شدیم

 ورفتیم حموم خودمون رو شستیم اومدیم تا صبح لخت

رو تخت یه نفره همدیگه رو بغل کردیم و خوابیدیم .


چند روز بعدشم تلفنی مخ احسان رو زدم که قرارشد

از سر ماه 50 هزار تومان بذاره روحقوق سحر ولی به احسان

 نگفتم که من با سحر سکس داشتم بعد ازون چند بار دیگه

سحر به بهونه رفتن خونه دوستش شب پیش من بوده

و کلی با هم حال کردیم ولی هنوز نتونستم کونش

 رو بکنم چون میگه خیلی بدش میاد .


شنبه 26 آبان ماه سال 1386 ساعت 10:56

 

بطور کلی، شهوت مردان بر عکس شهوت زنان میعاد خاص ندارد

 

 و حالت مزاج و استعداد خود مردان نیز از این حیث با هم متفاوتست.

 

 بعضی از مردان از جوانی تا پیری می توانند بدون خستگی روزی یکبار

 

 جماع کنند، بعضی دیگر هر دو تا سه روز می توانند و شاید همین دسته

 

 مردان بتوانند روزی تا سه بار از عهده جماع برآیند بشرطی که هر روز

 

 این دفعات متوالی انجام نشود.


انجام دفعات زیاد این عمل محال است که دوام یابد و در صحت و سلامت

 

 انسان اثر بد نداشته باشد و هر قدر مرد حس کند که از جماع زیاد خسته و

 

 کوفته نمی شود، سرانجام روزی خواهد رسید که عواقب افراط د

 

ر جماع را به شکل ضعف عصبی و ناتوانی بنیه عمومی یا عنن و فقدان

 

 نیروی باء در خویشتن به عین خواهد دید.

 

وصال کامل، ضامن توفیق در زناشوئی است


درباره علل اختلاف زن و شوهر و عدم توافق زن و مرد در روابط جنسی،

 

 نکات بسیاری را دخیل دانسته اند ولی علت و سبب عمده،

 

 خاموشی آتش عشق و فرو نشستن شعله میل و کشش است

 

که در آغاز آشنائی، بسیار شدید بوده و پس از آن بتدریج از هیجان می افتد.


عاشق و معشوق دو نامزد، زن و شوهری که تازه زندگی زناشوئی

 

 را آغاز کرده اند، هر لحظه غرق سرمستی میل و جاذبه یکدیگرند

 

ولی همینکه مدتی گذشت، چه می شود که میل و کشش شدید،

 

بسستی و بی میلی مبدل می گردد.

 


آن عشق نخستین کجا می رود و در زن و مردی که آنقدر همدیگ

ر

 را می خواستند، چه تغییراتی رخ می دهد که منجر به بی میلی آندو

 

 نسبت به یکدیگر می شود؟


هدف عشق، وصال، به معنی کامل و عالی آنست.

 

 اگر عاشق در وصال معشوق شکست بخورد،

 

ازاو متنفر می شود بخصوص اگر این عدم توفیق در وصال،

 

 مکرر شود و ادامه یابد، به نفرت شدیدی مبدل می گردد

 

 اما اگر لذت وصال، کاملتر و شامل تر باشد،

 

 محبت و علاقه را بیشتر می کند.


تا حدودی اختلافات کوچک و بزرگ،

 

 میانشان به صلح و صفا می گذرد و همیشه نسبت به همدیگر گذشت

 

و اغماض خواهند داشت اما اگر زن و مرد نتوانند همدگر را از نظر

 

 احتیاجات جنسی قانع کنند بر سر کمترین امور زندگی با هم اختلاف پیدا خواهند کرد

 

و هیچیک از دیگری چنانکه باید و شاید راضی و راحت نمی شود.


شاید تعجب کنید اگر بدانید که درصد زیادی از زنان و شوهران،

 

 از وصال یکدیگر چنانچه باید و شاید، لذت نمی برند و مقاربت و جماعشان

 

 غالبا ناقص و ناتمام است از اینرو آتش عشق و علاقه آنان نسبت به

 

 یکدیگر بتدریج فرو می نشیند ولی ظاهرا قیافه ساختگی خود را حفظ می کنند.

 


بنابراین، بسیاری از زنان و شوهران هستند که محرومیت جنسی خود

 

 را پنهان داشته و با سستی عشق و علاقه خود نسبت به همسر خویش،

 

 در واقع یک نوع جدال باطنی می کنند و در انظار دیگران،

 

 خود را کامیاب و خرسند نشان می دهند در صورتی که،

 

 روحی ناراضی دارند و همه اینها ناشی از محرومیت از یک جماع و

 

 مقاربت لذت بخش است.


یک زندگی خوش و با سعادت زناشوئی که عشق حقیقی در آن حکمفرما باشد

 

 و یک پیوند کامل و محکم زن و مرد که عاطفه و محبت در آن نفوذ داشته باشد،

 

 هنر و فن خاصی دارد

شنبه 19 آبان ماه سال 1386 ساعت 11:58

 

زن نگیرید اگه....

.

 زن نگیریداگه.....آشیزی بلد نیستید

 

زن نگیرید اگه.....شستن ظرف و جارو کردن و نظافت رو بلد نیستید

 

زن نگیرید اگه.....تحمل شنیدن حرف زور رو ندارید

 

زن نگیرید اگه.....عاشق مسافرت های مجردی و یا اهل گردش و تفریح هستید

 

زن نگیرید اگه.....می خواهید زیاد عمر کنید

 

زن نگیرید اگه.....فکر می کنید حقوق چند هزار تومانی شما برای زندگی شما کافیه

 

زن نگیرید اگه.....به فکر استقلال فردی و آزادی بیان هستید

 

زن نگیرید اگه.....از جثه ضعیف و نحیفی بر خوردارید و به فنون رزمی آشنایی ندارید

 

زن نگیرید اگه.....اهل ذوق و شوق هنری هستید به دنبال یه سوز

 

زن نگیرید اگه.....رانندگی بلد نیستید

 

باور نمی کنید از زن دارها بیرسید.......


 

چهارشنبه 16 آبان ماه سال 1386 ساعت 09:54

 

آفتاب: یک‌ دختر 17 ساله‌ ایرانی‌ که‌ 50 روز قبل‌ توسط‌ دو مرد افغانی‌ در

خیابان‌ افسریه‌ تهران‌ ربوده‌ شده‌ بود

 از سوی‌ تعداد زیادی‌ از کارگران‌ افغانی‌ وحشیانه‌ مورد تجاوز قرار گرفت

‌ و سپس‌ این‌ دختر ستمدیده‌ و بی‌پناه‌ را در مدت‌ 50 روز به‌ دیگر

 مردان‌ افغانی‌ اجاره‌ می‌دادند.

 مادر این‌ دختر که‌ دیروز در شعبه‌ چهارم‌ دادیاری‌ دادسرای‌ جنایی‌ تهران

‌ حاضر شده‌ بود، گفت‌: چند روز قبل‌ از این‌ حادثه برادرم‌

در شهرستان‌ فوت‌ کرد و من‌ مجبور شدم‌ به‌ شهرستان‌ بروم‌،

به‌ همین‌ خاطر دخترم‌ زهرا را که‌ کمی‌ عقب‌افتادگی‌ ذهنی‌ دارد،

 به‌ یکی‌ از اقوام‌ نزدیک‌ سپردم‌ ولی‌ روز دهم‌ تیرماه

‌ حدود ساعت‌ سه‌ بعدازظهر زهرا برای‌ خرید پفک‌ از خانه‌ خارج‌ شد

 و دیگر برنگشت‌.

 وقتی‌ به‌ من‌ خبر دادند بلافاصله‌ به‌ تهران‌ برگشتم‌ و

 از پلیس‌ درخواست‌ کمک‌ کردم‌.

 
زهرا که‌ بسختی‌ می‌توانست‌ صحبت‌ کند،

 به‌ دادیار سبحانی‌فر گفت‌: ساعت‌ سه‌ بعدازظهر رفتم‌ بیرون‌،

 یک‌ پیکان‌ سفید که‌ دو تا آدم‌ توش‌ بود، به‌زور سوارم‌ کردند

 و درها را بستند هر چی‌ مشت‌ زدم‌ به‌ شیشه‌ در باز نشد.

 بعد چاقو را گذاشتند زیر گلویم‌، مرا بردند به‌ یک‌ خانه‌.

 یک‌ زن‌ پیر آنجا بود، مریض‌ بود مس‌رد.

 شب‌ به‌ من‌ قرص‌ دادند، خوابیدم‌ بعد صبح‌ که‌ بیدار شدم‌ پاهام‌ درد می‌کرد.


زهرا که‌ با یادآوری‌ خاطرات‌ گذشته‌ دچار هیجان‌ شدیدی‌ شده‌ بود

 و لکنت‌ او هر لحظه‌ بیشتر می‌شد، از ناراحتی‌ به‌ گریه‌ افتاد.


مادرش‌ گفت‌: بچه‌ام‌ را نابود کرده‌اند.

 در مدت‌ 50 روز هر شب‌ و هر ساعت‌ او را به‌ یک‌ نفر می‌دادند

 و پول‌ می‌گرفتند، همه‌ آنها افغانی‌ بودند.

 
زهرا که‌ عصبانی‌ شده‌ بود، گفت‌: 20 نفر بودند.

 نه‌، بیشتر بودندأ یکی‌ می‌آمد می‌رفت‌،

 دوستش‌ می‌آمد، یکی‌ همه‌ پول‌ها را می‌گرفت‌!

 
دادیار سبحانی‌فر گفت‌: اگر آنها را ببینی‌ می‌شناسی‌?


زهرا گفت‌: بله‌، بله‌.


بعد به‌ دستور سبحانی‌فر شش‌ متهم‌ افغانی‌ را به‌ اتاق‌ آوردند.

 زهرا با دیدن‌ آنها صورتش‌ را در هم‌ کشید و رویش‌ را از آنها برگرداند

 و گفت‌: همه‌ اینها بودند، کار بد کردند مرا بردند زیر میز،

 پاهایم‌ درد می‌گرفت‌.


پدر زهرا گفت‌: روزی‌ که‌ زهرا را بردند،

 ما همه‌ جا را دنبالش‌ گشتیم‌ بعد به‌ پلیس‌ خبر دادیم‌.

 مدتی‌ بعد زهرا به‌ خانه‌ تلفن‌ کرد و گفت‌ که‌ او را دزدیده‌اند.

 ما هم‌ از روی‌ شماره‌ تلفنی‌ که‌ به‌ خانه‌ زنگ‌ زده‌ بود،

با کمک‌ پلیس‌ به‌ جست‌وجو پرداختیم‌ و ماموران‌ پس‌ از چند روز متوجه‌ شدند

 که‌ آنجا یک‌ ساختمان‌ نیمه‌کاره‌ است‌.


پدر زهرا گفت‌: پلیس‌ یک‌ مرد افغانی‌ را در این‌ ساختمان‌ دستگیر کرد،

 اما او از وجود دختر ربوده‌ شده‌ اظهار بی‌اطلاعی‌ کرد و

 در تمام‌ مدت‌ بازداشتش‌ هیچ‌ حرفی‌ نزد، تا اینکه‌ چند روز بعد

 دوباره‌ زهرا تلفن‌ کرد ولی‌ این‌بار هیچ‌ شماره‌ تلفنی‌ روی‌ صفحه‌ تلفن‌ ما نیفتاد.

 زهرا به‌ ما گفت‌ که‌ یک‌جای‌ دور است‌.


مادر زهرا هم‌ گفت‌: یک‌ بار یک‌ افغانی‌گوشی‌ را از دست‌ زهرا گرفت‌

و به‌ من‌ گفت‌ که‌ دخترت‌ را دزدیدیم‌ باید پول‌ بدهید تا او را آزاد کنیم‌.

 
من‌ گفتم‌ هر چقدر پول‌ بخواهید می‌دهم‌، فقط‌ دخترم‌ را به‌ من‌ برگردانید

 او مریض‌ است‌. ولی‌ دیگر خبری‌ از آنها نشد.

 
بازجویی‌ از همان‌ مرد افغانی‌ که‌ دستگیر شده‌ بود ادامه‌ یافت

‌ و بالاخره‌ اعتراف‌ کرد و گفت‌: زهرا را مردی‌ به‌ نام‌ عزیز تاجیک‌

 معروف‌ به‌ عزیز افغانی‌ به‌ من‌ داده‌ بود.

 من‌ هم‌ بعد از یک‌ شب‌ زهرا را به‌ افغانی‌ دیگری‌ به‌ نام‌ یونس‌ دادم‌

 و او را به‌ ویلای‌ یک‌ دکتر در دربندسر بردند.


بعد از شناسایی‌ ویلا در منطقه‌ دربندسر فشم‌

ماموران‌ به‌ آنجا رفتند، اما یکی‌ از افغانی‌ها با دیدن‌ ماموران‌،

 زهرا را به‌ اتاقی‌ زیر شیروانی‌ برد و چاقویی‌ را زیر گلویش‌ گذاشت

‌ و دهانش‌ را بست‌ و تهدیدش‌ کرد:

«اگر صدایت‌ دربیاید و ماموران‌ پیدایمان‌ کنند تو را می‌کشم‌.»


بدین‌ ترتیب‌ ماموران‌ پس‌ از بازرسی‌ ویلا موفق‌ به‌ پیدا کردن‌ زهرا نشدند

 و برگشتند، اما چند روز بعد بار دیگر ماموران‌ صبح‌ زود

به‌ همان‌ ویلا رفتند و به‌ درون‌ ویلا هجوم‌ بردند

و این‌ بار زهرا را که‌ در یکی‌ از اتاق‌ها زندانی‌ شده‌ بود،

 پیدا کردند و نجاتش‌ دادند. درون‌ ویلا جز زهرا هیچکس‌ نبود.

 ماموران‌ اطراف‌ ویلا کمین‌ کردند و نیمه‌های‌ شب‌ شش‌ مرد افغانی‌ را دیدند

 که‌ وارد ویلا می‌شوند، بسرعت‌ از کمینگاه‌ها بیرون‌ آمدند

 و همه‌ مردان‌ افغانی‌ را دستگیر کردند.


متهمان‌ دیروز در حضور دادیار سبحانی‌فر منکر ربودن‌ و تجاوز به‌ زهرا شدند،

 اما زهرا که‌ انکار آنها را دید از عصبانیت‌ فریاد می‌کشید

و با سیلی‌ محکم‌ به‌ گوش‌ و صورت‌ آنها می‌کوبید و می‌گفت‌:

 «تو بودی‌، تو من‌ را اذیت‌ کردی‌، دوستت‌ کجاست‌?

 بعد رو به‌ صدیق‌ (یکی‌ از دستگیرشدگان‌) کرد که‌ پیراهن‌ سبزرنگی‌

به‌ تن‌ داشت‌ و گفت‌: تو پول‌ها را می‌گرفتی‌ و دوستا نت‌ را می‌آوردی‌،

پول‌ها کو دوستانت‌ کو?


بعد با کمک‌ پدر و مادرش‌ به‌ زور او را روی‌ صندلی‌ نشاندند و آرام‌ کردند.

 مادر زهرا گفت‌: بچه‌ام‌ کینه‌یی‌ شده‌ است‌ و با دیدن‌ این‌ نامردها دچار تشنج‌


می‌ شود. اینها فکر می‌کردند چون‌ دخترم‌ لکنت‌ دارد و

 عقب‌مانده‌ ذهنی‌ است‌، نمی‌تواند آنها را شناسایی‌ کند.

 این‌ بی‌ وجدان‌ها دخترم‌ را خیلی‌ اذیت‌ کرده‌اند،

 چندبار به‌ او قرص‌ اکس‌ داده‌اند تا بی‌حال‌ شود.

 
زهرا گفت‌: یک‌ بار از بالای‌ کوه‌ مرا هل‌ دادند پایین‌،

 افتادم‌ توی‌ رودخانه‌ بعد گفتم‌ دست‌ها و پاهام‌ درد می‌کنه‌،

به‌ من‌ قرص‌ بدهید ولی‌ یک‌ قرصی‌ به‌ من‌ دادند که‌ بلند شدم‌ رقصیدم‌.

 بعدش‌ چندتایی‌ ریختند سرم‌ و به‌ زور لباس‌هایم‌ را درآوردند.

همه‌ بدنم‌ کبود بود هر وقت‌ مرا می‌فروختند یا اجاره‌ می‌دادند، کتکم‌ می‌زدند.

 من‌ نمی‌خواستم‌ اذیتم‌ کنند می‌گفتم‌ بسه‌ بسه‌، چقدر پول‌ می‌خواهید?

بگذارید برم‌ پیش‌ پدر و مادرم‌ ولی‌ آنها می‌گفتند:

 پدر و مادرت‌ مرده‌اند دیگه‌ باید برای‌ همیشه‌ پیش‌ ما بمانی‌.


با دستگیری‌ شش‌ متهم‌ افغانی‌ مشخا شد یکی‌ از آنها به‌نام‌ عزیز

 که‌ در واقع‌ او روز اول‌ زهرا را با اتومبیل‌ ربوده‌ و فروخته‌ بود،

 فراری‌ شده‌ و به‌ افغانستان‌ رفته‌ است‌،

 اما چند روز قبل‌ به‌ ایران‌ برگشته‌ و به‌ اتهام‌ اقامت‌ غیرقانونی‌ در شیراز

 دستگیر شده‌ است‌ که‌ دستور انتقال‌ وی‌ به‌ تهران‌ صادر شد.


دادیار سبحانی‌فر گفت‌: در حال‌ حاضر این‌ شش‌ نفر را به‌ اتهام‌ آدم‌ربایی‌،

 قوادی‌ و ارتباط‌ نامشروع‌ و اقامت‌ غیرقانونی‌ در کشور بازداشت‌ می‌کنم‌

و دستور داده‌ام‌ تمام‌ افغانی‌هایی‌ که‌ در مدت‌ 50 روز اخیر

 از این‌ دختر سوءاستفاده‌ کرده‌اند شناسایی‌ و دستگیر شوند.